کوچه باغ خیال و خاطره
گاه نوشته ها 
پيوندهای روزانه

مترو:
سرم توی گوشی ست که مکالمه ی دو خانم را با هم می شنوم: ...روزه نگیری می گه کافره ،خب چه کاریه آدم میذاره تو زمستون روز می گیره. اصلا می دونی سحرهای زمستون یه چیز دیگه است حال و هواش...

[چند لحظه سکوت برای هضم این سخن بسیار بسیار ثقیل و کارشناسانه]

چند حالت وجود داره! اول اینکه نعوذ بالله بگیم خدا عقلش نمی رسیده ماه رمضون رو ثابت تو زمستون نگه داره، چرخشی گذاشته خیلی کار بدی کرده!
دوم اینکه ما آدم ها حتی توی عباداتمون دنبال حال اومدن نفس خودمونیم.
سوم اینکه برادر من خواهر من نمی خوای فرائض رو انجام بدی به خودت ربط داره، چوبش رو بعدا خودت خواهی خورد ولی اینکه بشینی دم دستی ترین و بی منطق ترین توجیه رو برای عمل نکردن هات بیاری و فکر کنی که خب کاملا مسئله حل شده ست، ما رو که نه ولی خودت رو گوش مخملی تصور کردی.

[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

   آنچه می خوانید شرح یک سفر تقریبا درون شهری با خطوط راه آهن شهری یا همان متروی خودمان است
صبح ساعت 10 ٬ مترو صادقیه٬ در حال انتظار برای ورود قطار به سکو٬ روی صندلی ها:
   در حالیکه با خواهر گرام در حال رفع و رجوع مشکل پیش آمده با چادر خود بودم٬ یکمرتبه با چشمانی که چهارتا شده بودند شاهد بودیم که خیل عظیمی از مسافران وارد سکو شدند و ما را همی این سوال پیشامد کرد که آیا تعطیلات نوروزی به پایان رسیده است؟
داخل واگن
   از جناحین راست و چپ و همچنین رو به رو در محاصره ی ملت شریف و برادر افغانستان بودیم به طوری که هر حرکت اضافی ای منجر به فرو رفتن انگشت ما در چش و چال این عزیزان می شد. تا چشم کار می کرد و افقِ درون واگنی اجازه می داد چشمِ ما تنها چشم بادامی های هم مرز شرقیمان را می دید. آنقدر تعداد ایرانی های حاضر در واگن کم بود که گویی ما بیگانه و اینان محلی اند
و نجوا از خواهر ما برخواست که پس معلوم شد همانموقع که ایستگاه شلوغ شد نگو برای این بود که اتوبوس اینان از کابلستان سر رسیده‍ــــ !
از سنتی و متجدد و دو رگه و انواع و اقسام گوناگون در مترو یافت می شد. به خواهر گرام گفتم پس چرا روزهای معمولی هیچ در مترو پیداشان نیست؟
و ما هی منتظر بودیم ببینیم این ها در کدام ایستگاه پیاده می شوند یا لااقل از تعدادشان کم می شود که دیدیم نع خیر تا خود خود بهشت زهرا دنبال خود ما هستند ...
پله های برقی ایستگاه مقصد:
   وقتی پشت خیل عظیم اینان منتظر نوبت خود برای پله برقی بودم نگاه به جمعیت انداخته خطاب به خواهر گرام گفتم: به جان خودم الان عیدیه تهرانی ها گذاشته اند رفته اند و این افغانی ها اگر بخواهند واقعا قادر به انجام یک کودتا اند و ما آنقدر قلیل و کم جمعیت شده ایم که شک ندارم در برابر تعداد این ها وا می دهیم. و ندای الامان‌مان بلند می شود.
دنبالشان رفتیم که دیدیم حتی از طرف در خروج بهشت زهرا هم می روند و من پرسیدم: یعنی حتی بهشت زهرامان هم قاطی دارد؟ و این خیل برای زیارت اهل قبور خود راهی‌اند؟

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

ساعت دوازده و هفت هشت دقیقه٬ مترو صادقیه:

  صدای اذان میاد و من فکر می کنم بهتره که نمازم رو توی نمازخونه مترو ادا کنم تا اینکه بعد ساعتی برسم دانشگاه و اونوقت بخونم. ـ‌تف به ریا اینا همش جنبه ی تبلیغی داره ها گفته باشم.ـ رفتم داخل نمازخونه که یک نوع احساس رضایت و تعجب توامان بهم دست داد تقریبا ده نفری توی نماز خونه ی کوچیک مترو بودند. نماز ظهرم رو فرادی خوندم صدای اقامه ی حاج آقا که اومد و متعاقبش به صف شدن خانوما و اتصال به صف آقایون اونور پرده بیشتر به تعجبم افزود. نماز ظهرم که تموم شد به حاج آقا اقتدا کردم. و نماز عصرم رو به جماعت خوندم. در حین نماز خانومی وارد نمازخونه ی مالامال نمازگزار که شد مرتب ذکر ماشاالله...ماشاالله...الحمدالله از زبونش جاری بود. احساس اون خانومه رو درک می کنم. وقتی می ری نماز جمعه وقتی می ری کهف الشهدا وقتی حتی توی نمازخونه ی کوچیک مترو عده ی مردم مقید و متعهد به فرایض دینی رو می بینی یه انرژی ای به آدم دست می ده.

   علیرغم اینکه به زعم خیلی ها اوضاع جامعه خیلی افتضاح شده و حجاب داره رنگ می بازه من برعکسش رو متعقدم. به نظرم اون دسته از آدم هایی که هنوز قدرت تفکر و تامل توشون نمرده راه مستقیم رو در دین پیدا می کنن. وقتی توی اتوبوس مسیر دانشگاهم هستم و عده ی زنان چادری رو می شمرم که از نصف جمعیت کل زن های سوار اتوبوس هم بیشتره. وقتی روی سکوی ایستگاه مترو راه می میرم و باز به تعداد زن های چادری نگاه می کنم خدا رو شکر می کنم . به نظرم و بنا به مشاهداتم و مقایسه  با 10 سال پیش به نظرم رو آوردن به حجاب کامل تر٬ بیشتر شده.

  درسته نفی نمی کنم بد حجابی رو. مخصوصا اگه بری بالای شهر و ... اما خب چرا اصلا باید نگاهشون کرد. اگه نگرش جامعه مثل بعضی افراد هم دسته با من اغلب به سمت و سوی حجاب کامل تر باشه دیگه بازار این خودفروشی ها و ارزون فروشی ها کساد می شه.

  حجاب را٬ ایمان را  باید عقیده ساخت. آن وقت حتی کوه ها در برابرش متزلزل خواهند شد.

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

   دیروز در مترو دو خواهر بد حجاب بودند (البته فقط این دو خواهر نبودند که بدحجاب بودند اما فعلا محوریت داستان مربوط به این دو است) از حرفاشان دستگیرم شد که یکی‌شان روزه‌است. یک علامت سؤال بزرگ آمد در ذهنم که چرا روزه می‌گیرد؟ چون خدا گفته؟ چون نص قرآن است؟ مگر همان خدایی که روزه را واجب کرده حرفی از حجاب نزده؟ مگر حجاب در قرآن نیامده؟ پس چرا این آری و آن نه؟ که خب روزه فواید دیگری هم دارد البته. مثل تناسب اندام! اما حجاب چه؟ حجاب که همه سختی‌ست.
   جالب اینجا بود که خواهر دیگر داشت تلفنی حرف می‌زد با کسی، دوستی، همسری! نمی دانم. فقط این را می‌دانم که داشت خودش را می‌کشت تا به او بفهماند که آن طور که او فکر می‌کند نیست می خواست او را از خودش راضی نگه‌دارد...یک علامت سوال دیگر آمد در ذهنم...خدا را چه؟ دوست نداری خدا را از خود راضی نگه‌داری؟ شاید آن آدم پشت خط را بیشتر از خدایمان دوست داریم که برای رضایت او همه کاری می‌کنیم اما برای خدایمان...

[ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

بعد از کلاس  ساعت ۵ بعدازظهر همراه یکی از همکلاسی ها:

 قطار در ایستگاه آزادی متوقف است و حرکت نمی کند.سوال

_ مسافرین گرامی به علت نقص فنی قطار جلویی مجبور به توقف طولانی در ایستگاه هستیم.

...

_ مسافرین گرامی هنوز متوقفیم.منتظر

...

_ مسافرین گرامی، به علت تاخیر تنها ایستگاه آخر توقف می کنیم.

...

_مسافرین محترم اصلا راه نمی افتیم. قطار را تخلیه کنید. اعزام قطار صورت نمی گیرد.کلافه

از مترو بیرون می آییم. دنبال ایستگاه BRT ...

اتوبوس های BRT در حال ترددند اما ایستگاهی تا افق های دور دست به چشم نمی خورد.

تاکسی برای فرحزاد موجود بود اما برای منطقه ما اصلا و ابدا.تعجب

3کیلومتر و یا بیشتر پیاده روی کردیم. دانشگاه شریف رو هم گذراندیم تا بالاخره به ایستگاه رسیده سوار اتوبوس شدیم.

...

من خداحافظی می کنم و پیاده می شوم و دوباره سوار اتوبوسی دیگر. و باز هم اتوبوسی دیگر.

عصبانی و خسته ام.افسوس

مامان زنگ می زند مطب دکتر.

...

منشی دکتر شدیدا روی اعصاب من راه می رود و من عصبانیمی شوم. وقتی با دکتر حرف می زنم کم مانده است گریه ام بگیرد. شدیدا کلافه ام برای دوندگی های بی نتیجه.

از شرایط متشنج که دورم می شوم . می گویم و می خندم و اصلا عین خیالم نیست که تا دقایقی دیگر قرار است چه چیزی را تحمل کنم.

دراز می کشم روی تخت. چون نمی دیدم در چه وضعیتی هستم با موبایل از خودم عکس می گیرم. عملیات که تمام می شود با یک عالمه پنبه روی صورتم بی شک بابا نوئل می شوم. با صورت باند پیچی شده به خانه بر می گردم

[ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]

   برای سومین بار طی یک هفته ی گذشته خانه را به مقصد دانشگاه ترک کردم و این بار مصمم تر از دفعات پیشین و مطمئن از اینکه این بار امتحان برگزار خواهد شد.


   در مترو خانمی می خواست برود دادگاه خانواده و طی اتاق فکری که با خانم رو به رویش راه انداخته بود حیران مانده بود که مسیری که خودش می شناسد را برود یا مسیری که آن خانم می گوید؟! و من که در مسند یک شنونده ی دلسوز قرار داشتم وقتی دیدم که آن خانم رو به رویی اش به چه طرز فجیعی دارد راهنمایی اش می کند سکوت را شکستم و راه دیگر و آسان تری به او پیشنهاد دادم.
   از این سه بسته ی پیشنهادی، پیشنهاد خانم اول رد شد چرا که این یکی خانمه آن جاها را بلد نبود و تمرکزش را گذاشته بود روی بسته ی پیشنهادی بنده و هی مرتب مسیر اتوبوس را می پرسید. من نیز از آنجا که حرف هایم حساب کتاب دارد و منطقی صحبت می کنم وقتی دو دلی آن خانم را دیدم از روی نقشه ی کوچکم مسیر رابه او نشان دادم تا مطمئن شود. به نظر مجاب شد.
   قطار ایستاد و صدای ضبط شده ی آشنایی گفت: بهارستان. گفتم: "اگر می خواهید اینجا پیاده شوید." و خودم سریع کیف و کتابم را برداشتم و پیاده شدم؛ در نگاه آخرم به واگن، خانم متحیر را دیدم که برخاسته و وسط واگن هنوز دارد فکر می کند. صدای سوت مانند اخطار بسته شدن درها بلند شد و من قیافه ی آن خانم را تصور کردم که هنوز وسط واگن ایستاده ست و در حالی که قطار دارد می رود او به این می اندیشد که بهتر است همان راه  خودش را برود و سر از سرسبز در بیاورد و دور شمسی قمری بزند و چند تا اتوبوس عوض کند تا بالاخره برسد همانجایی که من آدرس داده بودم؛ فقط به خاطر اینکه می ترسید مسیرهای جدید را امتحان کند.


   نتیجه: در زندگی ما بسته های پیشنهادی زیادی از سوی افراد و سازمان های مختلف (حتی گروه ١+۵) ارائه می شود، هنر ما در این است که این پیشنهادات را بررسی کرده و بهترینشان را برگزینیم؛ اگر همیشه از یک راه امتحان شده که لزوما بهترین راه هم نیست برویم هیچ وقت به خود اجازه و فرصت کسب تجربه و درس های جدید نمی دهیم.

[ سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب