﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>کوچه باغ خیال و خاطره</title>
    <description>گاه نوشته ها</description>
    <link>http://occasionally.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فاطمه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 27 Apr 2012 12:47:09 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تو دهنی حافظ به من</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp; هیچ وقت به فال حافظ اعتقاد نداشتم٬ هیچ وقت. و اون رو جز سرگرمی مضحکی که شعرهای رندمی می ده نگاه نمی کردم هیچ وقت خدا مرتبط با نیتم نبود شعراش. امروز الکی توی یه سایتی بودم گفتم یه فال حافظ هم بگیرم نیت کردم و صلوات فرستادم و از اینا که می گن تو رو به شاخه نباتت و اینا رو هم گفتم و از شدت لوس بودن هم اییییشششش و اَی کردم اما شعری که برام آورد شدیدا دهن منو بست. فکر کنم شخص حافظ شخصا واسه کم کردن روی بنده خودش شعر رو انتخاب کرده بوده نه رندم سایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://it.golenarges.com/wp-content/uploads/2008/11/hafez.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/127</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9344053/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9344053</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 12:47:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه ای از گذشته</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام. الان 2 اردیبهشت سال نوده. یه هفته از بازگشتمون از مکه می گذره به شدت سرما خوردم و دارم می میرم. &lt;br /&gt;اگه این ایمیل بهت رسید یعنی نمی میرم از این درد. &lt;br /&gt;برام دعا کن &lt;br /&gt;خداحافظت باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ایمیلیه که پارسال برای خودم فرستادم که یه سال دیگه به دستم برسه. وقتی خوندمش حس عجیبی بهم دست داد. اینکه خودت برای آینده ی خودت نامه بدی و البته اینکه وقتی خوندم یه هفته بعد از برگشت از مکه....هیءءءء کاش زمان هنوز اونموقع بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه شما هم می خوایین به آینده تون ایمیل بزنین &lt;a href="http://www.futureme.org/" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/126</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9333978/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9333978</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 13:46:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;من خوبم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط حس و حال نوشتنم اینجا نیست&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/125</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9267367/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9267367</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 19:48:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تهران یا کابل؟ مسئله این است</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آنچه می خوانید شرح یک سفر تقریبا درون شهری با خطوط راه آهن شهری یا همان متروی خودمان است&lt;br /&gt;&lt;em&gt;صبح ساعت 10 ٬ مترو صادقیه٬ در حال انتظار برای ورود قطار به سکو٬ روی صندلی ها:&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در حالیکه با خواهر گرام در حال رفع و رجوع مشکل پیش آمده با چادر خود بودم٬ یکمرتبه با چشمانی که چهارتا شده بودند شاهد بودیم که خیل عظیمی از مسافران وارد سکو شدند و ما را همی این سوال پیشامد کرد که آیا تعطیلات نوروزی به پایان رسیده است؟&lt;br /&gt;&lt;em&gt;داخل واگن&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از جناحین راست و چپ و همچنین رو به رو در محاصره ی ملت شریف و برادر افغانستان بودیم به طوری که هر حرکت اضافی ای منجر به فرو رفتن انگشت ما در چش و چال این عزیزان می شد. تا چشم کار می کرد و افقِ درون واگنی اجازه می داد چشمِ ما تنها چشم بادامی های هم مرز شرقیمان را می دید. آنقدر تعداد ایرانی های حاضر در واگن کم بود که گویی ما بیگانه و اینان محلی اند&lt;br /&gt;و نجوا از خواهر ما برخواست که پس معلوم شد همانموقع که ایستگاه شلوغ شد نگو برای این بود که اتوبوس اینان از کابلستان سر رسیده&amp;zwj;ــــ !&lt;br /&gt;از سنتی و متجدد و دو رگه و انواع و اقسام گوناگون در مترو یافت می شد. به خواهر گرام گفتم پس چرا روزهای معمولی هیچ در مترو پیداشان نیست؟&lt;br /&gt;و ما هی منتظر بودیم ببینیم این ها در کدام ایستگاه پیاده می شوند یا لااقل از تعدادشان کم می شود که دیدیم نع خیر تا خود خود بهشت زهرا دنبال خود ما هستند ...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پله های برقی ایستگاه مقصد:&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وقتی پشت خیل عظیم اینان منتظر نوبت خود برای پله برقی بودم نگاه به جمعیت انداخته خطاب به خواهر گرام گفتم: به جان خودم الان عیدیه تهرانی ها گذاشته اند رفته اند و این افغانی ها اگر بخواهند واقعا قادر به انجام یک کودتا اند و ما آنقدر قلیل و کم جمعیت شده ایم که شک ندارم در برابر تعداد این ها وا می دهیم. و ندای الامان&amp;zwnj;مان بلند می شود.&lt;br /&gt;دنبالشان رفتیم که دیدیم حتی از طرف در خروج بهشت زهرا هم می روند و من پرسیدم: یعنی حتی بهشت زهرامان هم قاطی دارد؟ و این خیل برای زیارت اهل قبور خود راهی&amp;zwnj;اند؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/124</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9160799/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9160799</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Mar 2012 19:55:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در حوالی احوالم</title>
      <description>&lt;p&gt;هر سال این روزها یه سررسید جدید برمی داشتم اما امروز جاش یه دفتر 200 برگ برداشتم. حرفهایی که حتی نمی شود اینجا و آنجا* گفت...حرف های من با خودم...همیشه دوست داشتم بعد از اینکه مردم نوشته های خودم برای خودم رو تازه کشف کنن. وقتی که من دیگر نیستم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسم دفترم رو گذاشته ام در حوالی احوالم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا: همینجا و آنجا: آن دیگری وبلاگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا نوشت: بی ربط&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آستانه ی تحمل من در وبلاگ های قالب مشکی فقط و فقط 5 ثانیه ست. تنها قالب مشکی رو برای مناسب های مربوطه می پسندم...همین و بس&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/123</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9133610/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9133610</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 13:45:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و قسم به دل؛ آنگاه که تنگ می شود برای تو</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اگر بخواهم برایم لالایی بخوانی کودکی ست؟ اگر اعتراف کنم دلتنگت شده ام بیقراری ست؟ و اگر بخواهم ملاقاتت کنم ناشکیبایی ست؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; امشب من همان کودک 6 ساله ام که بی تابانه منتظرت بود و تو نیامده٬ ندیده٬ گذاشتی رفتی...&lt;br /&gt;&amp;nbsp; رفیق قرارمان این نبود٬ 16 سال زیاد است به خدا&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من که تو را نمی بینم٬ لااقل تو که می بینی مرا در آغوش بکش!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شدید دلتنگت هستم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/122</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9128967/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9128967</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Mar 2012 19:25:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از هفت هشت &lt;span class="pb59"&gt;ماه&lt;/span&gt; رژیم خاص غذایی و درست کردن غذاهای مخصوص خودم٬ حالا که روند خوراکی ام به قبل برگشته و عادی شده٬ غذاهای عادی هم باید درست کرد دیگه...اما امروز یادم نمیومد دقیقا کوکو سیب زمینی رو چطوری درست می کنن&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتبجه گیری علمی: در درس سیستم های عامل و ریزپردازنده و اینا یه قانونی هست در مبحث مدیریت حافظه با عنوان most recently used یعنی اطلاعاتی که اخیرا بیشتر استفاده شده اند احتمال استفاده ازشون بیشتره و اینا رو توی حافظه ی cache و اینا می ذارن تا در وقت صرفه جویی بشه الان هم من به صورت عملی هم فهمیدم بسیار درسته و هم اینکه مغز ما هم همینطوریه...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/121</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9115129/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9115129</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 09:22:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیازمندی ها</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی خوام غر بزنم٬ نمی خوام ناله کنم٬ نمی خوام انرژی منفی بدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به شدت نیاز به یه سیم earth دارم.... شـــــــــــــدید&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/120</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/9062058/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-9062058</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 17:42:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اشتهای کور</title>
      <description>&lt;p&gt;حال و حوصله ی خوندن متن های بلند و طولانی رو ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می بینی هم چشم هایم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هم گلویم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر دو کم اشتها شده اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کلمه٬ واژه و سطر نمی خواهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تشنه ی حرفم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با من حرف بزن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ&amp;zwnj;ن: با اینکه وصف حال است اما هیچ مخاطب خاصی ندارد...ما را در این جهان تا کنون تنها سرشته اند&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/119</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/8988175/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-8988175</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 21:26:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;کاش با من حرف می زدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الان خودم دقیقا نمی دونم کی؟ اما خب حس اینکه با یکی حرف بزنم رو دارم. نه چرت و پرت ها...از اون حرفا که روح آدم رو جلا می ده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://occasionally.persianblog.ir/post/118</link>
      <author>فاطمه</author>
      <comments>http://occasionally.persianblog.ir/comments/174664/8985042/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-174664.post-8985042</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 13:18:09 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
