کوچه باغ خیال و خاطره

گاه نوشته ها

انگشت انگشتری و انگشت کوچیکه و کف دست چپم خواب رفته. هرچی هم تکونش میدم بیدار نمیشه...یه درد عجیبی می پیچه تو دستم...یه گز گزی...
دلم می گیره از این بیدار نشدن

فکر می کنم با خودم که این حس ناخوشایندی که جدیدا توی خودم حس می کنم نشونه خواب بودنمه. درست مثل همین دستم. دارم به این فکر می کنم که خدا هم داره منو تکونم می ده اما منم بیدار نمی شم.
حسابی از خودم دلگیرم. از خودم می ترسم.


خدایا می خواهم بیدار شوم. می خواهم از بستر غفلت کنده شوم مرا بیدارم کن...


نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

   رسالت گوسفندها قربانی شدن است ـ خوب تر هاشان قربانی و عادی هاشان در کشتارگاه کشته می شوند.ـ با این حال از مردن می هراسند. گوسفندها که رسیدگی به پرونده ی اعمال ندارند نمی دانم چرا می ترسند. کلا جان دوستی غریزه ای ست که همه ی مخلوقات دارند.
   گوسفندها چرا دنیا را دوست دارند؟ مگر آن ها هم نفس اماره دارند؟ مگر آنها هم دنبال پول و پَله و زد و بند اند؟ مگر بهره شان از دنیا چیزی جز چریدن و تولید نسل هایی ست که به عاقبت خودشان گرفتارند؟ مگر آنها هم دنبال تفریح و ... اند؟ مگر گناه را دوست دارند؟ مگر برگ اعمالشان مثل ما انسان ها سیاهی زیاد دارد که می ترسند از اینکه بمیرند؟
   دارم به این می اندیشم انسان ها اگر آدم نباشند، عجیب شبیه همین گوسفندها هستند.
   انسان هایی که حتی رسالتشان را به سرانجام نمی رسانند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متن اصلا قصد توهین به نوع عالی خلقت (انسان) را ندارد. متن تنها تفکراتی ست که پس از مشاهده ی عده ی گوسفندان قربانی شده و در انتظار قربانی شدن در ذهن نویسنده شلوغ پلوغ می کردند. اینکه رسالت من چیست؟ و مرگ برایم در چه جایگاهی قرار دارد؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

Design By : Mihantheme