کوچه باغ خیال و خاطره

گاه نوشته ها

   از شوش که باز می گردیم به دوکوهه می‌رویم. همان ساختمان‌هایی که پیش‌تر عکسشان را دیده بودم. محوطه‌ی بزرگی دارد و البته من نابلد بودم و بعدها فهمیدم حسینه‌ی حاج همت را از دست داده‌ام.
   شب که جایش را به روشنایی روز می‌دهد نمای بهتری از دوکوهه جلوی چشمانت خودنمایی می‌کند. دست راست ما ریل قطار است قبلاها مثل اینکه رزمندگان اینجاـ دوکوهه ـ پیاده می‌شدند اما اکنون هیچ قطاری اینجا توقف ندارد. نزدیک ظهر می‌برندمان حسینیه تخریب. می‌گویند عین دسته حرکت کنید. یک باشید و این کاری بس دشوار برای 300 نفر دختر که عادت دارند همیشه با هم راه بروند و صحبت کنند. البته پایش بیفتد خیلی هم منظم می‌شوند آن روز فقط زیاد در حس و حال دسته‌ی نظامی نبودند.
   راه نسبتا دور است. وقتی در حسینیه مستقر شدیم فهمیدیم اینجا را از عمد دور از پادگان ساخته‌اند تا در اثر انفجارات آسیبی به ساختمان‌ها نرسد. معاون حاج همت برایمان خاطره تعریف می‌کرد و من در بین خاطراتش از او دور می شدم و می رفتم به 25-6 سال پیش.داخل همین حسینیه. می‌دیدمشان، در رفت و آمد بودند و سخت مشغول کار و گاهی حتی خود حاج همت را هم می‌دیدم. و شب‌هایی را که در قبرهای حفر شده به نماز شب می‌ایستادند. صدای انفجار را می‌شنیدم. صحبت‌هایش که تمام شد از حسنیه بیرون رفتم، رفتم تا شاید شهیدی را بیایم و یک دل سیر درد دل کنم. خودش آمد سراغم حاج همت را می‌گویم و آنجا بود که حسابی دوست شدم با او.
   همان روزی که آمدیم جنوب باران می‌آمد و حالا هنوز قبرها خیس و آبدار بودند و نشد که داخلشان شوم دراز بکشم، بمیرم و از منیّت ام دور شوم. قسمت نبود جدا شوم از خود و هر چه که مرا به خود وامی‌دارد.
   دوکوهه را با همه‌ی آرامشی که اکنون دارد ترک کردیم و به سمت شرهانی رهسپار شدیم. از شرهانی چیزی نفهمیدم. دیر شده بود و باید زود حرکت می‌کردیم و باید مراقب بچه‌ها می‌بودیم تا کسی جا نماند و دیر نشود. شرهانی...یاد کهف الشهدای ولنجک افتادم. آن پنج شهید گمنام یکی شان اهل همین خاک است. تولدش را نمی‌گویم حیاتش ـ شهادت ـ را می‌گویم. بر سر مزار شهید گمنامی رفتیم که 87 تفحص شده بود. به من گفته شده بود برای یک جاوید الاثر دعا کنم برای او که نه برای خانواده اش که یک خبری چیزی از او به آنان برسد و من در کل این سفر به هر شهید گمنامی که رسیدم نامش را پرسیدم اما جوابم را نداد. این‌ها بر راهی که انتخاب کردند ثابت قدم‌اند.
   موقع برگشت حاج آقا مهدی فاطمی _ جحت السلام عالم و سرزنده‌ای که آنجا فهمیدیم طلبه ی جوان نمونه ی سال شده بود در تبلیغ_ وارد اتوبوس ما شد با 3 پوکه ی فشنگ که برایمان به مزایده گذاشت؛ مزایده ی صلوات و کلی برایمان حرف زد از داستان‌های شهدا. از همان شهید مفقود الجسدی که برای عروسی اش امام رضا(ع) و امام زمان(عج) و حضرت فاطمه(س) و حضرت معصومه(س) را دعوت کرده بود و همگی نیز آمده بودند به مراسمش.
از زخم بسترهای جانبازان قطع نخاع گفت و از خیلی‌های دیگر...
از عوالم شش گانه، از حلقه های عرفانی نوظهور منحرف. و وقتی اتوبوس ترمز کرد ما فهمیدیم که اینجا پایان سفر است. راه‌ آهن.
دلم ناگهان آنچنان منقبض شد که نفس بالا نمی‌آمد. نـــه... مرا در میان زمان نگه دارید...
   ترک کردیم سرزمین جنوبی را و من سرم را محکم نگه داشته بودم که مبادا از فکر و ذهنم دور شود هر‌آنچه در این سرزمین دیدم و شنیدم و عهد بستم.
   قطار دارد راه می‌افتد... و حاج همت توی ایستگاه کوچک و کوچک تر می‌شود.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

   فکه...بگذار یکبار دیگر عکس‌ها را نگاه کنم. اینجا را می گویند سرزمین رملی. راستی عمو همینجا مجروح شد. خودش گفت. آه که دلم چقدر برایش تنگ است.
   روی رمل ها پا برهنه راه می‌روم. یاد بین الحرمین افتادم که با پای برهنه از حسین(ع) تا عباس(ع) را طی طریق کردم.
از حسین تا عباس مگر چقدر راه است؟! اندک؛ از من اما تا شهدا فاصله ای بسیار است. آنجا تمام دعایم این بود که پاک شوم و شهید.
پرچمهای سرخ. سیم خاردار، خطر مین و مقتل 110 شهید.
   خاک فکه جذبه دارد. می کشاندت در خودش. خونهایی که مطهرش کردند دست‌های نامریی ای هستند که تو را گرفته اند وقتی که نمی توانی از خاکش دل بکنی و بلند شوی.
روی تابلویی از آوینی نوشته بودند. مکه برای شما، فکه برای ما.
   مکه... حالا پیش از مکه رفتنم آمده ام فکه. خدایا اگر مرا در فکه نپذیری اجابتم نکنی چگونه به وادی مقدست به مکه گام نهم؟!
   مرا همینجا تطهیرم نما برای وصال به خودت. بگذار از همینجا از همین فکه مُحرِم شوم و می رویم به سوی فتح المبین. خدایا پس از غسل احرامی که در فکه کردم می‌شود آیا فتح المبینی روزی‌ام کنی...می‌دانم می‌آید آن روزی که منجی‌ات می‌آید و دنیا را فتح می‌کند، فتحی مبین و آیا می‌شود در رکابش باشم؟ و سهمی داشته باشم در جبهه اش.
   فتح المبین بسیار زیباست. خاکریزهایی سر‌سبز دارد. سبز از صفا و عشق و سبز از طبیعت.
   اکو گذاشته‌اند و صدای رزمندگان از جای جای سنگرها و خاکریزها به گوش می رسد. صدای رگبار می‌آید ناخودآگاه سر می‌دزدی. اگر کسی نبود می‌دویدم. حاجی را صدا می‌زدم. بی‌سیم را دستش می‌دادم و آخر گلوله‌ای شاید....
   حیف اینجا شلوغ‌تر از آنیست که بنشینی یک دل سیر با تمام رزمندگان داخل خاکریز خوش و بش کنی. دارد غروب می شود باید خودم را به بچه ها برسانم.
...
   در ارتفاع مسطحی نشستیم پس از نماز ماه تنها چیزی بود که جلب نظر می کرد. کسی می‌گفت اینجا به آسمان نزدیکتریم انگار. و ماه که انگار مرکز پرگاری بود که دورش را هاله‌ای زیبا زده بود.
 از افلاکیان که فاصله می‌گیریم از تپه‌های نور که پایین می‌آییم قبور شهدای گمنام را زیارت می‌کنیم. و من فهمیدم که چه کثیرند آن‌هایی که تنها برای خدا جنگیدند و ذوب شدند در نورش و چیزی نماند از منِ آنها.
دعا کن که من نیز گم شوم در خودِ خدا.
...
   شوش و دانیال نبی. انتظارش را نداشتم و خیلی شاد شدم. آخر نقل است از امام علی(ع) که هرکس برادرم دانیال نبی را در شوش زیارت کند انگار مرا زیارت کرده. اینجا پس نجف ایران است. خدایا مرا کجا آورده ای به کربلا و به نجف ایران؟!
   راستی دانیال (ع)! حضرت علی(ع) گفته است (یعنی خودم دیدم روایت را روی در و دیوار بارگاهت دیدم) در زمان ظهور حضرت حجت(عج) حضور خواهد داشت هر آنکه به زیارتت آمده باشد.
می شود یعنی باشم؟! و کوفی نباشم! می‌شود آیا در رکابش باشم؟!

_______________________________

پ‌ن: ادامه دارد.

عکس‌ها در گالری تصاویر

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

Design By : Mihantheme