کوچه باغ خیال و خاطره

گاه نوشته ها

دوشنبه ٢٣ اسفند ٨٩

   کار زیبایی که در این سفر انجام شد پک‌ها و بسته‌های فرهنگی‌اش بود. و به خصوص طرح نیابت شهدایش که سهم من از آن شهید عباس کریمی شد تا شاید به این بهانه بیشتر از پیش با شهدا طرح دوستی بریزیم.


   طلاییه...قبلا شنیده بودم که می‌گفتند طلاییه عجب طلایی‌ئه. و این جمله با همان گنبد طلایی یادمان شهدای طلاییه تداعی شد برایم.
   خادم طلاییه با پاهایی برهنه به استقبالمان آمد از خون گفت و سیم خاردار و مین از حاج همت نیز
   حرف‌هایش سوز داشت اما البته باید خودت در طلاییه می‌بودی تا جرعه جرعه‌ی سخنانش را سربکشی تا لمس کنی که چه می‌گوید... نه، این‌ها فقط حرف نبود؛ زنده بود هر آنچه که می گفت. چشم‌هایت را که می‌بستی همه‌اش را می‌دیدی در همان تل‌ها.
   طلاییه را با خاطرات طلایی‌اش تنها گذاشتیم و رهسپار هویزه شدیم.


   از پشت شیشه‌های اتوبوس چیزی دیدیم شبیه دریا که بعدا فهمیدیم هور نام دارد. توقف کردیم. کسی نمی گفت اینجا کجاست تنها گفتند تجدید وضو کنید. دقایقی بعد میهمان پنج شهید گمنام تازه تفصح شده گشتیم. جایی آمده بودیم که در برنامه‌هامان نبود و مهمان شهدایی شدیم که خبر از وجودشان نداشتیم.
   هور همان جایی‌ست که سردار شهید علی هاشمی را سالها در بر گرفته بود و حالا که هور کم آب تر از گذشته شده بچه‌های تفحص پیکر شهیدان را بهتر می‌یابند. با نی و چند بست برای شهدا ضریح گونه‌ای ساخته بودند. و ما زیارت کردیم آنانی را که ما را دعوت کرده بودند به سرزمین نور. زیباترین فضای معنوی را پس از طلاییه حالا در هور تجربه کردم. ارواح طیبی که حضور داشتند و تو حضورشان را از سبک شدن خویش درمی‌یافتی.
   دل کندن از هور اما چه سخت بود وقتی پاهایت تحسن کرده بودند و بر نمی‌خواستند وقتی چشمانت به سان مشک آب پاره شده بود.

و حالا هویزه. یک حیاط وسیع و چندین سوله و یادمان شهدا و یک مسجد. هویزه را با علم الهدی می‌شناسم.
نماز را ادا و شام را خوردیم اما قسمتمان نبود که شب را در جوار شهدا سر کنیم. وارد خود هویزه شدیم و در مسجد ماندیم سرما در عمق استخوانهایمان نفوذ کرده بود.

 

کم کم دارم ذوب می‌شوم در هوای این سفر

___________________

پ‌ن: ادامه دارد

عکس ها در گالری تصاویر

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

   این سفر کلکسیونی از اولین‌های من بود. می‌نگارمش برای آنانی که شاید روزی این سفر اولین تجربه‌شان شود.


شنبه 21 اسفند 89 ساعت 23:57 تهران ایستگاه راه آهن
   اولین تجربه ی سفر من بدون خانواده و همچنین اولین تجربه‌ی قطار بین شهری‌ام. از پله برقی که پایین می روم نگاهم که به قطار می‌افتد در دلم انگار رخت می شورند. شاید درجه 5 و یا شاید پایین‌تر. نوستالژیک است صحنه‌ی اعزام رزمندگان به جبهه با قطار در فیلم‌ها به یادم می‌آید. اصلا خودش است انگار این قطار همان قطار است.
روی صندلی‌های اتوبوسی سفت و سختش می نشینیم.

یکشنبه 22 اسفند 89
   و سفر 14 ساعته را 19 ساعته و نیمه به پایان می رسانیم. از اهواز چیزی ندیدم جز انبوه چراغ‌های ماتی که از پشت شیشه‌ی بخار گرفته‌ی اتوبوس نمایان بود.
   در اتوبوس دچار غم غربت می‌شوم. در اولین تجربه‌ام با مسئولیتی که قبول کرده‌ام انگار همه چیز غول شده است برایم. دفترم را بیرون می‌آورم تا این حس بد را روی کاغذ بیاورم نه اینکه در دلم نگهش دارم.
اسکرین سیور موبایلم را می گذارم "الا بذکر الله تطمئن القلوب" تا آرامش یابم.
"پادگان حمید" اینجا اسکان داریم. غذا را بین بچه‌ها پخش می‌کنیم. جا برای خوابیدن همه نیست؛ 30 نفرمان را می‌فرستند سرباز‌خانه در اتاقی مجزا بخوابیم اینجا داریم مرد شدن را می آموزیم. ساعت 5 صبح بیدار باش است. بر می گردیم پیش دوستان و راه می‌افتیم به سمت اروندکنار.
   از پل‌های شناور می‌گذریم توی خیالاتم مرور می‌کنم قایق و نیزار و صدای بیسیم و سید سید ناصـــر، سید سید ناصـــر ها رو. اروند و آن سویش فاو.
   جانباز 75 درصدی به نام آقای صائمی از رزمندگان لشکر 27 محمد رسول الله(ص) همراه ماست تا برایمان از اورند وحشی بگوید از آموزش های شبانه‌ی غواصان در بهمن ماه، از جذر و مد 4 باره ی آب در شبانه روز، از سرعت 60 کیلومتری اش از پلاک‌هایی که در شکم کوسه‌ها پیدا شد. از .... از توسل به حضرت زهرا(س) و از تصرف فاو.


   نماز را به جماعت همانجا در ساحل اروند می‌خوانیم و ناهار را نیز. پس از این به سمت شلمچه‌ی خونین رهسپاریم.
   همان گنبد آبی فیروزه‌ای که هر وقت راهیان نور را سرچ کنی عکسش پیدا می شود. باورش اندکی سخت است اینکه خود را در کنار عکس‌هایی بیابی که اینک جاندار و زنده شده اند.
   آقای صائمی باز برایمان روایت می‌کند مردی و پایمردی را. از کربلا می‌گوید از حسین(ع) از عشق.
اینجا شلمچه را بیشتر دوست می‌دارم. مقداری از خاکش را برای تربت با خود می‌آورم.
   شب پرده انداخته و پس از نماز باز می‌گردیم. شب را در "پادگان دژ" سر می‌کنیم. تلافی دیشب اینبار جا فراوان است.
بین خودمان بماند من هنوز اعجاز این سرزمین نور را درک نکرده ام.

 


_________________________
پ ن: ادامه دارد

عکس ها در گالری تصاویر

نوشته شده در جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

دیروز ماجرایی تعریف شد که ذهن مرا مشغول کرد. همان قصه‌ی همیشگی دنیای آدم‌ها!

این که تو در دنیای ذهنی خودت زندگی می‌کنی آرام و یکهو یک چیزی یک جریانی می‌خورد توی سرت. حس نازیبایی ست این که ببینی ارزش‌های تو برای دیگری بی‌ارزش و ارزش‌های دیگری برای تو ضد ارزشند.

گاه به این می‌اندیشم که انسانها چگونه با این طیف وسیع فاصله‌ی عقیدتی در کنار هم زندگی می‌کنند؟!

و می‌اندیشم به جوابش  که کنار نمی‌آیند؛ بلکه یا به رنگ آن‌ها در‌می‌آیند و یا فاصله می‌گیرند از هم و در لاک خود فرو می‌روند، آن وقت می‌شود که نهی از منکر رنگ ببازد و حتی امر به معروف

اخیرا اعتقادم به اینکه انسان یعنی اعتقاد، تفکر، بینش خیلی عمیق تر از پیش شده پیش از این به حساب قلب پاک می‌گذارید یا کمیِ عقل همه در دنیای من راه داشتند. اکنون مدتی ست به حساب غرور می‌گذارید یا سیاهی قلب و یا رشد عقل گزینشی عمل می‌کنم.

خدایا دنیای مرا ملک فرمانروایی خویش قرار ده آنگونه که خودت می‌پسندی

نوشته شده در جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

Design By : Mihantheme