کوچه باغ خیال و خاطره
گاه نوشته ها

   دلمون خوشه موبایل داریم موبایل که چه عرض کنم٬ پیام رسان تبلیغاتی...حالا از خیر بانکها و موسسات مالیش و البته هاکوپیان و گراد و هرچی پوشاک آقایانه که بگذریم مخصوصا الان نزدیک انتخابات٬ جبهه ی پایداری و بیداری و نشریه 9 دی و قرارگاه عمار و... چپ و راست هر 5 دقیقه یه بار به من مسیج می دن به قول یکی از دوستان حسابی دهن ما رو مسواک کردن
   هر کی ندونه و اینباکس منو بخونه فکر می کنه من کی ام که هی حالا این همایش اون همایش و این نشست و اون پاشد و اینا دعوت می کنن
اصلا کسایی که به من مسیج می دن دو دسته اند:
1- سیستم های تبلیغاتی
2- فقط و فقط در ساعات حضور در دانشگاه اونم با چنین مضامینی
کجایی (کدوم قسمت دانشگاه)؟
یا بیا فلان جا
و جملات مختلف با مضامین جزوه تو کپی کردم
جزوه تو کپی نکردم باشه فردا
جزوه تو بده کپی کنم

یکی هم فی سبیل الله حالمون رو بپرسه بد نیستا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط فاطمه | پيام ها ()

   امشب دیگر طاقت نیاوردم که برایت ننویسم. نزدیک یکسال می شود که هی نیت می کنم از تو بنویسم و هی پشیمان می شوم. با اینکه می دانم هرگز شاید هرگز اینجا را نخوانی و نفهمی دوست دیرین‌ات برای چه نوشته است.اما امشب دیگر نمی توانم ننویسم اکنون که باز چراغ آی دی ات روشن شد و آواتارت سربلند کرد و من باز دوباره عکس آواتار جدیدت را نظاره کرده دیگر طاقت نیاوردم که ننویسم.
   نمی دانم این من بودم که از تو فاصله گرفتم یا تو بودی که از من. چه روزگارانی بود وقتی مسیر از مدرسه تا خانه را با هم پیاده می رفتیم و می خندیدیم و بازیگوشی می کردیم. هم نیمکتی های همیشگی بودیم و تو و شیطنت هایت شیرین ترین خاطرات من بود از آن دوران. حتی یادم است یکبار سر تو با رویا دعوایم شد و کل کلاس دو دسته شده بودند. عده ای در تیم من و عده ای در تیم رویا.
یادت می‌آید جشن تکلیفمان را؟ یکبار دیگر برو و عکس هایش را از آلبومت نگاه کن و ببین چقدر ناز و زیبا شده بودی در آن چادر نمازت درست مثل فرشته ها
   حتما هنوز به یاد داری اولین و آخرین قهر مان را که یک روز هم بیشتر دوام نیاورد. راهنمایی بودیم که با یاسمن دوست شدی...حس خوبی بهش نداشتم از همان روزها فهمیدم که کم کم داری از من دور می شوی دارد جنس ات از جنس یاسمن می شود. حس حسادت نبود حس دل نگرانی بود.
   هشت سال دوستی شبانه روز و همسایه بودن کم نبود که وقتی از شهرمان رفتی چقدر برایت گریه کردم و دلتنگ خاطراتمان شدم.
مدام بهم زنگ می زدی و من نیز...عکس هایت را برایم میل می کردی و من هر روز می دیدم که تغییر می کنی که داری فاصله می گیری از همان شهرزاد دوست داشتنی و ساده ی من بودن که دیگر کم کم زنگ نزدی و نزدم
بعد سه سال باز هم نزدیک شدیم لااقل دیگر در دو شهر نبودیم . پس از کنکور به دیدنت آمدم  و سرشار از شور خاطرات کودکی
و تو مدام برایم از خاطرات جدیدت می گفتی از دوستان جدیدت از جشن هایی که می رفتی و عکسهایش
   حالا 3 سال از آن روز می گذرد نه دیگر زنگی و نه پیامکی و نه... حتی...مرا ببخش که تو را هنوز در ادد لیستم نگاه داشته ام اما همیشه چراغ مسنجرم را برایت خاموش گذاشته ام... تقصیر من نبود...تقصیر آواتارهای خودت بود. باورم کن شهرزادم٬ وقتی عکس های آواتارهایت را می بینم کوه غمی می آید می نشیند توی دلم. چقدر تغییر کرده ای چقدر دور شده ای. دلم می گیرد وقتی می بینم آن همه زیباییت را ساده و ارزان خرج می کنی.
   دوستت دارم هنوز...این را بفهم...و بیشتر مراقب خودت باش
هرچند می دانم من و آنچه که ارزشش می نامم برای تو مزاحی بیش نیست.

_________________________________

دهه ی فجر که می شد و مدرسه پر از عکس شهدا مدام دستم مرا می گرفتی و عکس دایی شهیدت را نشانم می دادی آنهم با چه ذوقی! سال‌ها بعد وقتی من در اینترنت عکس شهید منتشر کردم آمدی و گفتی: "بابا٬ فاطمه دست از سرمون بردار هر جا می ریم اینا توی نت هم اینا؟" و من آن روز فهمیدم که دنیایت زیر و رو شده ست

قدیم تر ها خاطراتت شیرین بود چون عسل اما این روزها تلخ شده ای برایم...تلخ

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط فاطمه | پيام ها ()

   من بودم و یک خانه ی خالی من بودم و تلویزیونی که برای اذان روشنش کرده بودم و حالا داشت نوحه می خواند ـ شب شهادت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبی (ع)ـ  من بودم و لپ تاپ و اینترنت؛ من بودم و نور لامپ اتاق... که در چشم بر هم گذاشتنی همه سیاه شد و من تنها شدم . نه دیگر صدای روضه و نوحه ای٬ نه نور لامپ اتاقی و نه لپ تاپی که به برق بود و نه اینترنتی...
   حسی که پیچید در من حس مرگ بود. نه از سر ترس ِ تاریکی٬ از این که یکدفعه از همه ی سر و صداهای دور و برت از همه ی سرگرمی هایت از هرآنچه که مستقیم و غیر مستقیم لینک شده ای به‌ آن٬ یکباره منقطع شوی.
   اندیشه ی این که  آیا راحت منقطع می شوم؟

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط فاطمه | پيام ها ()

ساعت دوازده و هفت هشت دقیقه٬ مترو صادقیه:

  صدای اذان میاد و من فکر می کنم بهتره که نمازم رو توی نمازخونه مترو ادا کنم تا اینکه بعد ساعتی برسم دانشگاه و اونوقت بخونم. ـ‌تف به ریا اینا همش جنبه ی تبلیغی داره ها گفته باشم.ـ رفتم داخل نمازخونه که یک نوع احساس رضایت و تعجب توامان بهم دست داد تقریبا ده نفری توی نماز خونه ی کوچیک مترو بودند. نماز ظهرم رو فرادی خوندم صدای اقامه ی حاج آقا که اومد و متعاقبش به صف شدن خانوما و اتصال به صف آقایون اونور پرده بیشتر به تعجبم افزود. نماز ظهرم که تموم شد به حاج آقا اقتدا کردم. و نماز عصرم رو به جماعت خوندم. در حین نماز خانومی وارد نمازخونه ی مالامال نمازگزار که شد مرتب ذکر ماشاالله...ماشاالله...الحمدالله از زبونش جاری بود. احساس اون خانومه رو درک می کنم. وقتی می ری نماز جمعه وقتی می ری کهف الشهدا وقتی حتی توی نمازخونه ی کوچیک مترو عده ی مردم مقید و متعهد به فرایض دینی رو می بینی یه انرژی ای به آدم دست می ده.

   علیرغم اینکه به زعم خیلی ها اوضاع جامعه خیلی افتضاح شده و حجاب داره رنگ می بازه من برعکسش رو متعقدم. به نظرم اون دسته از آدم هایی که هنوز قدرت تفکر و تامل توشون نمرده راه مستقیم رو در دین پیدا می کنن. وقتی توی اتوبوس مسیر دانشگاهم هستم و عده ی زنان چادری رو می شمرم که از نصف جمعیت کل زن های سوار اتوبوس هم بیشتره. وقتی روی سکوی ایستگاه مترو راه می میرم و باز به تعداد زن های چادری نگاه می کنم خدا رو شکر می کنم . به نظرم و بنا به مشاهداتم و مقایسه  با 10 سال پیش به نظرم رو آوردن به حجاب کامل تر٬ بیشتر شده.

  درسته نفی نمی کنم بد حجابی رو. مخصوصا اگه بری بالای شهر و ... اما خب چرا اصلا باید نگاهشون کرد. اگه نگرش جامعه مثل بعضی افراد هم دسته با من اغلب به سمت و سوی حجاب کامل تر باشه دیگه بازار این خودفروشی ها و ارزون فروشی ها کساد می شه.

  حجاب را٬ ایمان را  باید عقیده ساخت. آن وقت حتی کوه ها در برابرش متزلزل خواهند شد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ توسط فاطمه | پيام ها ()